محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
857
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
چون به كوفه آمدم به ولايت عراق نه ديگر باره بيعت أمير المؤمنين خواستم و بيعت كردى ؟ گفت : آرى . گفت : ترا به زينهارى خود استوار كردم تو از دو بيعت أمير المؤمنين باز آيى و به بيعت جولاهه اى وفا كنى ؟ آن گاه بفرمود تا گردنش بزدند . چون سرش از تن جدا شد ، سه بار گفت : لا إله الَّا الله . نخستين بار درست گفت : دوم بار سستتر گفت ، سوم بار چنان گفت كه معما گفت . پس چون سر سعيد پيش حجّاج بردند ، گفت : لعنت بر آن ترسازاده باد ، خالد بن عبد الله ، تا از بهر چه اين مرد را بر من فرستاد ، و الله كه اگر من دانستمى كه او به مكّه به كدام خانه اندر است او را عفو كردمى . چون حجّاج مر سعيد را بكشت چهل شب هر شب چون بخفتى سعيد را به خواب ديدى چنان كه دامن او بگرفتى و گفتى : يا عدوّ الله فيم قتلتنى . [ حجّاج گفتى : ] مالى و لسعيد مالى و لسعيد بن جبير . و ايدون گويند [ بيرون از كتاب محمّد بن جرير ] كه پس از مرگ حجّاج او را به خواب ديدند و پرسيدندش كه خداى با تو چه كرد ؟ گفت : به هر شخصى كه بكشتم مرا يك بار بازكشتند ، و از بهر سعيد بن جبير مرا هفتاد بار بكشتند و عاقبت هم مرا نيامرزيدند . و كشتن سعيد اندر سال نود و چهار بود ، و اين سال را سنة موت الفقها خوانند زيرا كه عامهء فقهاى مدينه اندر اين سال بمردند ، و از ايشان : على بن الحسين بن على بود عليهم السّلام ، و عروة بن الزبير ، و سعيد بن المسيّب ، و ابو بكر بن عبد الرّحمن بن الحارث بن هشام . و سال نود و پنج اندر آمد و حجّاج بن يوسف بمرد به ماه رمضان اندر پنج روز مانده از ماه ، و آن روز كه بمرد پنجاه و چهار ساله بود ، و بيست سال بر عراق امير بود . و اندر اين سال عبد الله بن محمّد بن عبد الله بن العبّاس در وجود آمد . و چون حجّاج بمرد ، وليد بن عبد الملك يزيد بن ابى كبشه را ولايت كوفه و بصره داد . و اندر اين سال نود و پنج قتيبة بن مسلم به غزاى چاچ و فرغانه رفت . و هنوز به فرغانه نرسيده بود كه خبر مرگ حجّاج شنيد . سخت اندوهگن شد و به مرو باز آمد . و حجّاج قتيبه را سخت بزرگ داشتى . و قتيبه گفتى حجّاج را كه تا تو زنده باشى